.

دلم اون روستای ساده و پرت و دور افتاده تو فیلم آخرین سامورایی رو میخواد. اونجا که تام کروز سامورایی شدن رو شروع کرد و آخرش برگشت اونجا برا زندگی.

حس میکنم این حرفو قبلا یه جایی نوشتم عطف به پست قبل از عوراض چند اکانتی :)

.

تو یه گفتگو یکی بهم گفت مگه چیکار میکنی که خسته ای؟ گفتم زندگی. بعد با خودم گفتم این دیالوگ رو تو یه شبکه مجازی پست کنم و بخاطر اینکه طرف گفتگو تو اون شبکه منو فالوو داره لاجرم برم یه جایی که فالوو نداشته باشه. مدتیه کارم همینه یه حرفی رو اینجا یه حرفی رو یه جایی دیگه و همینطور همش دارم اکانت به اکانت میپرم یه حرفی بزنم. چن اکانته بودن هم لازمه و هم خسته کننده 

.

از صمیم قلب برام مهم نیست که اعضای فامیل چطور باهام رفتار میکنن ولی یه درصد از اون رفتار تو خونه تا صمیم قلب آدم رو ترک میندازه 

.

خب این هم قالب جدید :)

محتوا که جدید نمیشه اقلا یه قالب رو تغییر بدم :)

.

عه قالب وبلاگ چرا اینجوری شده؟

.

از بین تمام صفات و خصوصیت هایی که برای امیرالمومنین گفته شده وقتی تو حرم ایشون بودم "پدر" بودن ایشون تمام توجهم رو جلب کرد. حضرت بابا، بابای خوبم.

.

یه بازی بود که زمان پیش دبستانی چن بار انجام دادیم. اون بازی که چن تا صندلی و چن نفر بود و این چن نفر باید دور صندلی بچرخن و با پایان آهنگ رو یه صندلی بشینن و از اونجا که صندلی ها همیشه یه دونه کمتر از نفرات بود یه نفر بدون صندلی میموند و حذف میشد و همینطور تا یه نفر بمونه و یه صندلی. من از این بازی میترسیدم از هیچ بازی دیگه این قد نترسیدم با اینکه اصلا خشن نبود درد نداشت برعکس خیلی بازیهای دیگه که تو کوچه انجام میدادیم. باختن تو این بازی شکست سنگینی بود. همیشه میترسیدم که جایی برام نباشه، من باشم و یه بی جایی. بازی کثیفی بود به نظرم ولی حقیقت رو میگفت به شرکت کننده. از بازی صندلی و این چند نفر تو پیش دبستانی میترسیدم و از بازی و این چند نفر تو زندگی میترسم