.

سال نو مبارک و به همین مناسبت قالب وب رو عوض میکنم :)

.

عید نوروز برای من ینی یه سفره رنگین از فیلم سینمایی که با حرص و ولع بشینم پای فیلمای تی وی ببلعمشون. چن سال پیش درگیر درسهام بودم هوای فیلم از سرم افتاد. امسال دیگه خودم این سفره رو به صورت شخصی دارم و کاری به سفره تی وی ندارم :)

دیگه در وقتی که راحتم اکران میکنم نه وقتی خانواده بخوان بخوانن من پای تی وی باشم و هر بار بگن خاموشش کن و بتمرگ :))

دیگه قسمتای حذف شده و تغییر اصل فیلم و نقش ها تو دوبله نداریم :))

دیگه نمیدونم این خوبه یا نه ولی بازم من به یه چیزی دیر رسیدم و دیگه اون حلاوت سابق رو نداره ولی خب فعلا یه دلخوشیه و داشته باشمش بهتره

.

دارم چن تایی از فیلمای برگمان رو میبینم. از اولین فیلماش شروع کردم تا آخرین. هیچ وقت فکرشو نمیکردم بشینم فیلمای سیاه و سفید ببینم و لذت ببرم 

.

آدم اول فیلم بین میشه بعدش فیلم دوست، بعدش فیلم خوار، بعدش فیلم باز و من الان تو مرحله فیلمخواری ام :)

.

اومدم کافی نت دارم پست وبلاگ میذارم و زیرنویس دان میکنم :)))

کی فکرشو میکرد؟‌ :)

.

به عکسای یکی دو سال پیش خودم که نگاه میکنم حس میکنم این مدته خودمو فراموش کرده بودم.برای همه چیز هزینه دادم الا خودم

.

بعد از چن روز، سختی گوشی نداشتن کمتر شده. ینی به مرحله ای میرسم که کلا حس بی نیازی به گوشی و نت داشته باشم؟

.

حقیقتا ما سعی زیادی داریم انجام میدم که ثابت کنیم جمله هابز درسته که انسان گرگِ انسانه. هر فرد انسان بیشترین تلاش رو انجام میده که سایر انسان ها رو بدره و بخوره 

.

امشب حوصله چای خوردن هم نداشتم، عجیبه  

.

خیلی ذهنم درگیر اینه که خدا چی میخواد بهم بگه؟ ضعف انسان رو؟ امکان عشق به خودش رو؟ بزرگ شدن رو؟ طاقت آوردن رو؟ محبوب بودن پیش خودش رو؟ منفور بودن پیش خودش رو؟ چی؟

.

این هم که واسه مخاطبین وبلاگ از فعل جمع استفاده میکنم خیلی جالبه چون در واقع به سه نفر نمیرسن مخاطب ها ولی خب من توهم خیلی مخاطب داری دارم :)

.

اگه این چن تا پست آخر نگارشی و ویرایشی خیلی مشکل داره ببخشید خیلی عجله ای و بدون فکر دارم مینویسمشون البته قبلیا هم همین بودن میدونم :)))

.

روایت روضه گونه یه فیلمی چیزیه که بعضی وقتا تا مرز گریه میبرتم ولی خودمو نگه میدارم. به اون لحظه فیلم کاری ندارم لحظات خودمه که گریه آور شده

.

چه قدر بی گوشی و هنزفری بودن تو جامعه سخته :))

.

هر روز بیشتر حس میکنم به پایان نزدیک میشم. یه حس دیگه هم داره که خیلی وقته تموم شده و من متلفتش نیستم. نمیدونم ولی..

دوران پساگوشی پساپایان نامه

از وقتی دفاع کردم و بی گوشی شدم عمده فعالیتم چیه؟ در جواب باید بگم که فقط فیلم میبینم. هر فیلمی که تو آرشیو دارم رو میبینم بدون هیچ سلیقه بازی فقط زیرنویش باشه تمومه :)

هنوز استرس های پیشادفاع رو دارم. آخر شب و اول صبح استرس میاد سراغم که رفرنسهام درسته یا نه؟ متن ادیت میخواد یا نه؟ و..

هنوز از استاد مشاور و داور عصبی ام و تو دلم بهشون فحش میدم :)))

هنوز تف تو این زندگی تف

هنوز باید ادامه بدم هنوز

.

برگشتم به هفت هشت سال پیش ینی زمانی که واسه وبلاگ نوشتن میرفتم کافی نت و یه ساعت معطل یه پست دو خطی بودم. چرا اومدم کافی نت؟ خب گوشی خراب شد و امیدی به خوب شدنش نیس . گوشی نباشه ینی نت هم نیس و منم یه دنیای تنهایی بیشتر. گوشیم رو این روزها نگاه میکنم و حسرت میخورم و دلم میگیره و تمام خاطرات مشترکمون میاد جلو چشمم. چه رفیق همراهی بود یه رفیق واقعی واسه موقع نیاز واسه موقع تنهایی. همیشه با تمام توان مایه میذاشت. چه قدر اذیتش کردم و گلایه نکرد. هعی.

.

تصورم معمول اطرافیانم اینه که من چون خیلی مذهبی ام دوست دختر نداشتم ولی خب اشتباه میکنن من چون میترسیدم از اینکه پیشنهاد دوستی به یه دختر بدم دوست دختر نداشتم. ترس هم شاید یه ترس مثبت مثلا ترس از خدا به نظر بیاد ولی خب این هم نبود، ترس از مردم بوده ترس از آبروریزیش. فقط اینجا هم نبوده من سراغ خیلی چیزها نرفتم چون ترسیدم. من همیشه میترسیدم، ترس همیشه با من همراه بوده. ترس دوست قدیمی منه 

.

پایان نامه یه بهانه خوب بود برای همۀ تنبلی ها و گشاد بازی ها که مع الاسف دیگه تموم شد.