کشتی پهلو گزفته
به نام خدا

بر ساحل شکافته پهلو گرفته بود
ماهی که از ادامه شب رو گرفته بود
آرامشی عجیب در اندام سرو بود
گویا تنش به زخم تبر خو گرفته بود
دستی به دستگیره دروازه بهشت
دستی دگر بر آتش پهلو گرفته بود
برخاست تا رسد به بهاری که رفته بود
آهوی عشق بوی پرستو گرفته بود
آن شب چگونه مرگ به بانو جواز داد؟
او که همیشه اذن ز بانو گرفته بود
از کوچههای شهر صدایی نشد بلند
نعش مدینه در تب شب بو گرفته بود
پشت زمین شکست، خدا گریهاش گرفت
وقتی علی دو دست به زانو گرفته بود
امید مهدینژاد
عکس:http://www.tathira.com
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۴ ساعت 19:59 توسط کاش حسین بود
|